تبليغاتX
دروغ ... پَر
 

دلم هوای حیات خونه مامان بزرگم روکرده که همیشه از درختاش آویزون بودم

دلم هوای اون پسربچه ی 5 ساله رو کرده که مثه یه مرد برای زندگی میجنگه... چقدر دوستش دارم... ای کاش میتونستم یه بار، فقط یه بار بغلش کنم...

دلم هوای بچه های مدرسه رو کرده ، اون بزن برقصای توی کلاس ، اون تقلبا ، چقدر تقلب کردن مزه میده ، اون سرخوشیها ...

دلم هوای هفت سنگ ، قایم باشک کرده یا فوتبال ( همیشه به خودمون گل میزدم اخه همچین به توپ حمله میکردن که ادم هول میشد ... اخرشم مینداختنم بیرون بعد با یه بستنی از دلم درمی اوردن...)

دلم هوای اهنگای شهرام شبپره و اندی کرده ...

دلم هوای فکل گذاشتن و کرده که به هزار زور وزحمت رو سرم صاف می بستم...

دلم هوای یه دامن چین چینی کرده که هی باهاش بچرخم و از پف کردنش ذوق کنم...

دلم هوای اون کسی رو کرده که اولین دوستت دارم رو ازش شنیدم ...برام چیپس و پفک میخرید ... کیف مدرسه ام رو نگه میداشت که خسته نشم ... اون چشمای معصوم... و نگاه معصوم تر...

دلم هوای اون کسی رو کرده که اولین بار قلبم رو لرزوند ... با دیدنش بدنم گر میگرفت ... ضربان قلبم رو حس میکردم... بعضی از ادما چه اثری میتونن داشته باشن بدون اینکه خودشون خبر داشته باشن... اون ادم مهم نیست اون حس قشنگه ...

دلم هوای یه خواب عمیق کرده بدون قرص...

دلم هوای یه دوستت دارم صادقانه کرده...

دلم هوای خودم رو کرده!

از کجا تا کجا !

دلم میخواد الفبای اعتماد را بیاموزم...!

 

هرکدوم از این دلمها کلی حرف و خاطره ست ولی  اعتقاد دارم که حرف دل جاش تو دله ، نه یه صفحه word اونم تو  وبلاگی که هر کسی اونو میخونه...ادم احساس لخت بودن میکنه...

راستش من حرفام رو ، غصه هام رو ، دردهام رو ، شکستن هام رو ، خاطره هام رو تو دفتر خاطراتم مینویسم ، با دست خط خودم. با قلمم گریه میکنم ، میخندم . وقتی برمیگردم میخونم حس خوبی دارم ، آرومم میکنه . اولین نوشته ام مال سال 69 هست وقتی خواهرم به دنیا اومد ... ادما با بزرگ شدنشون ، دستخطشون پخته تر میشه ، غصه هاشون بزرگ تر میشه ....زخم هاشون عمیق تر!

هرکدوم ازما احساس نیاز میکنیم،  نیازبه دوست داشتن و دوست داشته شدن ، نیاز به یه آغوش ، شاید یه همراه ، شاید س ک س ، شاید یه گوش شنوا .... من نمی پسندم این حس ها به تاراج برده شه و هر رهگذری اونو بخونه ... و حتی بیان بعضی چیزا روشنفکری نمیدونم! راحت بودن نمیدونم !

خلاصه اینکه وبلاگ برای اطلاع رسانی خوبه .      

                                    

درمورد حوادث اخیر، به نظر من همش تدوین شده ست از همون سی سال پیش که یه ادم هندی الاصل رو کردن leader ! تا همین الان که م و س و ی رو کردن قدیس... همشون از یه قماشن  حالا یکی خفیف تر یکی شدیدتر ... یکی از دوستان یه ایمیل جالب برام فرستاد که مربوط به سال 67 میشه ...نمیدونم خودشون باهم اختلاف پیدا کردن یا دارن یه فیلم دیگه درست میکنن... از مردم سواستفاده میکنن و خیلی راحت میکشن ...  مردم خسته شدن از این همه فشار .... دیگه الان بحث م و س وی نیست ... ما این نظام رو نمیخوایم....  همین اقایونی که دم از انسانیت میزنن اون سال صداشون درنیومد... فقط م ن ت ظ ر ی مخالفت کرد... اسلامی که اینا ساختن وحشیگریه نه دین الهی

فقط اینو میدونم که ماها اصل قضیه رو نمیدونیم چیه ... هی بحث سیاسی هم میکنیم! فقط دلم برای اونایی میسوزه که بیگناه و برای هیچی زجرکش شدن ... وقتی ادم فکرشو میکنه اعصابش میریزه بهم...

بعد یه مدت هم همشون فراموش میشن .....

گرچه خودم تو اکثر تجمعات شرکت کردم و خواهم کرد ! همون موقع هم که تو حلقه سبز شرکت کردم میدونستم ا ح م د ی انتخاب شده ست ولی بازم رفتم ...اخه خدایی خیلی زور داره .... از طرفی هیچ کسی مثه اون نمیتونست اب تو لانه شون بندازه!

از کجا به کجا رسیدیم ... از چه عزتی به چه ذلتی... اونم طی سی سال....  

 

هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد


لحظه ی ویرانیم را حس نکرد


در تمام لحظه هایم هیچ کس وسعت صدایم را

حس نکرد


آن که سامان غزلهایم از اوست


بی سرو سامانیم را حس نکرد


هیچ کس حس نکرد درد دل من چیست


عاشقانه زیستن,عاشقانه دل کندنم حس نکرد


ما دوست داریم دوستان باوفا را


 هیچ کس معنی حرفهایم را حس نکرد.

 

خداحافظ دوستان من.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:9 توسط یه نفر

 

سلام

اعتراف میکنم که :

به وب روشنایی صبح خو گرفتم و از اینکه در قبال رفتنم بی تفاوت نبود و آدرسمو حفظ کرد ٬ خوشحالم

به وب آقا مسعود با نوشته ها و احساس قشنگشون ٬ عادت کردم

به وب آقا مهدی که مطالعه فوق العاده ای داره ٬ عادت کردم

به وب آقا افشین با قلم طنزش که خنده رو لب میاره ٬ عادت کردم

به وب ثمره خانم با مطالب جالب و خواندنیشون ٬ عادت کردم

به وب سمیه که روح لطیفی داره و بوی زندگی میده ٬ عادت کردم

به وب مروارید ٬ آرام ٬ محمد و علی و... عادت کردم

وب نازی خانم و امیرج هم جای خود داره ...

اینجا رو برای این راه انداختم که میخواستم لینکام حفظ شه ...حتی قبل از اینکه اسمی انتخاب کنم لینک دوستان رو گذاشتم...

ولی حرفی برای گفتن ندارم و میخوام در خلوت خودم باشم....

از اینکه بهم سر میزنید خیلی خیلی ممنونم...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:47 توسط یه نفر |

 

 

... 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:23 توسط یه نفر |